درسته كه هوا رو گرم نميكنه اما ادم رو دلگرم ميكنه
-------------------------------------------------------
سوال روز :
۱- همه كساني كه از ديوار سفارت بالا رفتند در روز ۱۳ ابان ۳۰ سال بعد يا در زندان هستند يا ممنوع التصوير يا رد صلاحيت حكومت عوض شده يا ادمها نميدونم ؟؟!!
۲- آيا تسخير سفارت امريكا در ايران كاري قهرمانانه بود ؟ تسخير سفارت ايران در اربيل عراق چه كاري بود ؟ قهرمانانه ؟ تلافي جويانه ؟ هر دو ؟ هيچ كدام ؟
اهداف و آرزوهای خود را بگویید
مکان : مهدیه تهران( نه اشتباه کردی کلاس زبان )
زمان : قبل از نماز جمعه آخر ماه
من : با لهجه غلیظ یک انگلیسی تمام عیار
in the name of god
1-در عملیات ترور ا.ن نقش موثر داشته باشم
2-توی تاج محل بالباس ساری دنبال شاهرخ خان بگردم و برقصم
3- در کنسرت بک استریت بویز یا وست لایف یا نه جنیفر لوپز- جهنم از ضرر- اندی شرکت کنم اخه من بیچاره تا حالا کنسرت جواد یساری هم شرکت نکردم (دلتون بسوزه کنسرت آریان رفتم با حضور گلزار ,شجریان و ….. هم رفتم اما من میخوام تو کنسرت حرکات موزون بکنم که نمیذارن )
4- یه هفته برم لاس وگاس ببینم چه خبره ؟ (ببینم امکاناتش در حد تیم ملی هست یا نه !!)
5- به سبک انوشه انصاری برم فضا و وبلاگم رو اونجا به روز کنم (البته بیشتر قصدم اینه که ببینم دور زمین کسی اذان میگه یا نه اخه معلم اول ابتداییم میگفت یوری گاگارین رفت فضا دید که دور زمین صدای اذان میاد برای همین وقتی اومد زمین دیوانه شد _ یعنی مرگ من ببین تو مغز ما چی فرو میکردن اون وقت شما چه انتظاری دارید نرم به ا.ن رای بدم !!)
6- تو رودخونه می سی سی پی شنا کنم (اخه من از بچگی عاشق هاکل بری فین بودم)
7- برم کنار اهرام ثلاثه و در حالی که برای شادی روح فراعنه فاتحه میخونم لیموناد بخورم (چون احتمالا اونجا هوا گرمه )
8- برنده جایزه نوبل ادبیات بشم (یعنی من چیم از گابریل گارسیا مارکز کمتره من که تا حالا موفق نشدم یک جلد کتابش و تا اخر بخونم هرکی موفق شد بیاد کتابهای من و به عنوان جایزه ببره )
9- برم روی ماه دو رکعت نماز وحشت بخونم (شما توقع دارید برم ماه اونوقت نترسم )
10- گواهینامه پایه یک بگیرم (یک ساعت بابام کنارم بشینه –هرکی فکر کرده من راننده نیستم خره بابام ادم نیست کنار هیچ کس نمیشینه – تازشم دلتون بسوزه بابام ادم نیست فرشته است )
11- در پایان چون هر دختری توی این مملکت عروسی نکنه عیبه و زشته و ترشیده و به سنت رسول خدا پشت کرده من دلم میخواد زن اوباما بشم بعد که اوباما شهید شد زن بیل گیتس بشم اخه هرچی نگاه میکنم از زن اوباما سفید ترم (سرنوشتی شبیه زن جان اف کندی که بعد از مرگ کندی زن اوناسیس شد –خدا وکیلی از زن کندی هم قشنگترم -)
با تشکر از همه دوستان که به صحبتهام گوش کردن
در پایان این سخنرانی اهنگ I have a dream پخش شد به سبک فیلم مامامیا و
مازیار جون (استاد زبانمون) بنده را مات و متحیر نگاه میکرد
ازقضا لب تاب افتاد و شكست
خوب شد اسباب سرگرمي شكست
نميدونم پاي كدوم امام و وسط بكشم
نميدونم دست به دامن كدوم امامزاده بشم
نميدونم نخ حاجتم و به كدوم ضريح و درخت و دري ببندم
نميدونم چه ديگي بايد بار بزارم
نميدونم نماز چي بخونم و كجا و كي بخونمش
نميدونم بايد چه دعا و زيارت نامه اي بخونم و كجا فوتش كنم
نميدونم چند جمعه و سه شنبه كجا برم
نميدونم چند دور ذكر تسبيح بچرخونم و به روح چه كسي اهداش كنم
كسي پيشنهادي نداره ؟!!!
پي نوشت : گفتم كه تب دارم نگفتم ؟؟!!
اي كه طبيب خسته اي روي زبان من ببين
كين دم و دود سينه ام بار دل است بر زبان
۸/۸/۸۸ را هم تجربه كرديم چيز مالي نبود (مگر قرار بود باشه؟؟ !!!)
صد رحمت به روزهاي ديگه حداقل توقع خاصي ازشون نداشتيم منتظر اومدنشون هم نبوديم
كل روز را توي خواب و بيداري و سرفه و قرص و آمپول و دستمال كاغذي و زير پتو بودم
تو روحت ....... اي ۸/۸/۸۸ كه حال و روزم و اين جوري ساختي
خوب تب دارم چيه مشكل داري؟!!!!
اين حرف از ترنج بانو را كه خوندم كلي حالم دگرگون شد ياد خيلي چيزها افتادم دانشگاه و شيطنتهاش آدمهاي توي زندگيم و....... ميدونم كه اگر عاشق بشم محاله فراموش كنم براي همين به سختي عاشق ميشم يا بهتره بگم اصلا عاشق نشدم
بزاريد براتون يه خاطره بگم
يكي از بچه هاي دانشگاه اسمش گلي بود دختر فوق العاده خوشگل و شيطوني بود همداني و خوش سرو زبون با يكي از بچه هاي دانشگاه اميركبير دوست شده بود پسره اسمش محمد بود گلي رو صدا ميكرد جوجو گلي هم سر لج صداش ميكرد ميو از دلدادگي اين دو تا هرچي بگم كم گفتم همين و بدونيد كه يه شب كه هيچ كس از بچه هاي هم خونه گلي نبودن گلي از ترس تنها بودن زنگ ميزنه به ميو و از انجائي كه نميشده گلي بره خونه ميو و ميو بياد خونه گلي (ساعت دو نصف شب نميشه رفت خونه هم خودتون ميدونيد چرا ديگه توضيح نميخواهد ) ميو مياد دنبالش كه تو شهر بچرخن . توي ارامش ماشين ميو گلي خوابش ميبره چشم كه باز ميكنه ساعت ۶ صبح بوده و ميو برده بودش قم زيارت بعدا كه گلي تعريف ميكرد ميگفت ميو هم خودش نميدونسته كجا ميرونه چشم كه باز كرده ديده تو جاده قم هستن همه اينها رو گفتم تا برسم اينجا سر يه چيز مسخره با هم دعواشون شد اون قد مسخره كه يادم نمياد چي بود يه هفته از هم بيخبر بودن يه روز با دو تا از بچه ها گلي رو برده بوديم بيرون و نصيحتش ميكرديم كه بره با ميو آشتي كنه كه ناگهان ديدم گلي ايستاده و گيج به ديوار نگاه ميكنه يه اعلاميه بزرگ با عكس رنگي ميو ديگه احتياج نداره بهتون بگم چه جوري توي خيابون جلوي گريه و خودزني هاي گلي رو گرفتيم و چه جوري برديمش بيمارستان و ......... ميو تصادف كرده بود گلي افسردگي گرفت اونقدر كه قرص از قرصش نميبريد و گريه از گريه اش دو سه روزي يك بار از خواب بيدار ميشد پنج شنبه ها حلوا درست ميكرد و ميرفت بهشت زهرا و......... تمام درسهاش و افتاد و حذف ترم و مشروطي و ....هميشه عذاب وجدان داشت كه چرا با ميو قهر بوده چرا اين كار و كرده و چرا اون كار و كرده چند وقت پيش بهش اس ام اس دادم كه چه طوري؟ خوبي ؟ميگفت همش ياد دانشگاه و روزهاي خوبش با بچه ها و ميوست
ميدونيد يه جورهايي تو سني كه ميتونستم عاشق بشم با يه عشقي روبرو شدم كه از قضا با خوشي تموم نشد از گلي شدن ميترسم براي همين هميشه از عاشقي ترسيدم هرچند ميدونم كه عشق خودش مياد بدون دعوت و انتظار خيلي ناگهاني مثل زلزله اما خيلي پيشگيري ميكنم
تو :
اروم تكيه دادي به صندلي با اون چشمهايت كه همه حسهاي دنيا توش ريخته از آئينه من و ديد ميزني و لبخند گاه گاهت نميدونم نشونه چيست ؟ عطرادكلن خوشبو و غريبت, صداي نفسهاي گرمت همه فضا رواشغال كرده انقدر اروم رانندگي ميكني كه احساس ميكنم هيچ وقت به مقصد نميرسيم يا شايد هرگز مقصدي براي رسيدن نداشتيم
من :
با چه اصراري رفتم عقب نشستم تكيه دادم به در و انگار هر لحظه قصد دارم پياده بشم زير چشمي صورت مردونه ات و ديد ميزنم و گاه گاهي به دستهاي كشيده و قشنگت خيره ميشم گاه گاهي هم محو اين هماهنگي رنگهاي لباست ميشم هر چند لحظه يك بار نفس عميق ميكشم تا شايد قلبم كه يادش رفته بزنه دوباره به تپش بيافتد
فرشته هاي اسمون :
دست هاشون و به هم گره كرده اند و هرلحظه منتظرن يكي از ما حرف بزنه
مقصد :
يكي از فرشته ها گفت : خاك تو سر لال هر دوتون كنن
من از رو رفتم تو خسته نشدی ؟؟
اي رويترز اي گيلاس اي هلو اي شفتالو توهم كه ........... از آب در امدي حالا بايد به تو هم بگيم دقت كن اي خدا عجب دوره و زمانه اي شده كار ما شده كار اين برادران شاد البته منظورم ا...ر....شاد بود بايد با اين ون سبزها دور شهر بچرخيم به همه تذكر لساني و يدي بدهيم فعلا چون در مرحله اول امر به معروف هستيم تذكر لساني مي دهيم سوار ماشينت نميكنيم پس برو دقت كن !!
جناب آقای کریستوف پلایتگین؛
ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانهای رویترز؛
با سلام!
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آنها تحت شرایط جانفرسا و فشارهای فوقالعاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاستجمهوری» به اندازهی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!
شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانهها، زندگیشان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار میکردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگنویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، میتواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!
مگر نبودند بلاگنویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین، حنیف مزروعی، مهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیدهاند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت میتوان گفت اکثریت قاطع بلاگنویسان و بلاگخوانان فارسی، وی را تا این زمان نمیشناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمیشد تا اینکه به دم دستترین فرد تعلق گیرد؟!
انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از اینها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کردهاید از نظر میگذراندید!
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگنویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم